بیایید با هم یک صعود رویایی را تجربه کنیم.

اگر تمایل به اجرای برنامه خاص کوهنوردی دارید با ما در میان بگذارید.

ایران – تهران – شهرزیبا

ایمیل ما

info@koohbist.com

تلفن پشتیبانی

تلفن :44120937

,

چالش های اولین صعود به دماوند (قسمت دوم)

  • توسط سمیه مقدسی
  • آبان 9, 1399
  • 30 بازدید

تلاش اول برای صعود نتیجه بخش نبود، برای همین داستان تلاش دوم و در نهایت سوم را و اتفاقاتی که رخ داد و هیجان انگیزترین صعود به دماوند را تجربه کردم. البته این داستان فقط برای این است که کسانی که کوهنوردی را تازه شروع کرده اند، دوباره تجربه نکنند، ضمن اینکه سرپرستان هم با نگاه ویژه ای با اعضای گروه رفتار کنند. داستان به اینجا رسید، بعد از بازگشت، تصمیم گرفتم آموزش های بیشتری ببینم و حرفه ای تر صعود کنم.
بنابراین دوره سنگنوردی مقدماتی و دوره یخ و برف مقدماتی را هم گذراندم. بدون وقفه در طول هفته 30 کیلومتر می دویدم و با بیشتر گروه های تهرانی و قمی برنامه می رفتم.

تجربه اولین صعود جدی با باشگاه حرفه ای تهران

بلاخره عضو باشگاه تهران شدم و با سرپرستی هیمالیانوردی به نام  محمد سیدآقایی در هوای زمستانه اردیبهشت به سمت پلور در جاده هراز  رفتیم.
هنوز کاپشن پر نداشتم اما تازه کرامپون خریده بودم و از ذوق صعود مدهوش بودم.  بقیه تجهیزاتم طوری بود، که در بارگاه سوم دماوند به همنوردان کمک هم می کردم.
قبل از رسیدن به بارگاه خیلی نفس نفس می زدم، سرپرست شروع به راهنمایی ام کرد، هنوز صدای مهربانش در گوشم هست،” آرام نفس بکش” عمیق نفس بکش” گام های کوچک” . این راهنمایی ها باعث شد با حال خوب به بارگاه برسم. داخل بارگاه سوم هم به راهنمایی های اصولی اش ادامه داد، مثل اینکه اجازه خوابیدن نداد و مجبورم کرد راه بروم و مایعات استفاده کنم. و راهنمایی های حرفه ای و آگاهانه او سبب شد حتی اندکی سردرد هم نداشته باشم.

خوابیدم و صبح ساعت 6 حزکت کردیم، بعد از حدود دو ساعت مسئول فنی با سرپرست صحبت کردن و تصمیم گرفتن که من برگردم، به نظر من تصمیم کاملا غلطی بود، اما وقتی با گروه می رویم، باید به حرف و دستور سرپرست احترام گذاشت، خوبه بدونیم همیشه بخاطر شما نیست گاهی بخاطر شرایط خود سرپرست و عدم توانایی برای پشتیبانی لازم از شما باید برگردید.

تصمیم به صعود انفرادی قله دماوند در خرداد ماه

فکر می کنم بعضی وقت ها لازمه یک جنگ داخلی در ذهن خودتان را مدیریت کنید، و تصمیم مهمی بگیرید، بله تصمیم گرفتم، تنها اقدام به صعود قله دماوند کنم.

روز پنجشنبه دو هفته بعد از تلاش نافرجام من با باشگاه تهران و برگشتنم به دستور سرپرست و صلاحدید مسئول فنی آقای مهران امیری، وارد منطقه شدم، از آنجایی که برف زیادی نبود تا گوسفندسرا پیاده رفتم و ساعت 13 به گوسفند سرا رسیدم.
کمی استراحت کردم و بعد به سمت بارگاه حرکت کردم. یال ها و رودخانه ها و سنگ ها را حفظ کرده بودم و هوا هم عالی بود، هیچکس هم در مسیر نبود، ساعت 18 به بارگاه رسیدم، جالب بود که بارگاه هم کسی نبود.

مسیر یخچال جنوبی دماوندبه آرامی به طبقه بالا رفتم و کمی صدا زدم، با تعجب کسی جواب نداد. ناگهان متوجه شدم در آخرین اتاق باز است، به آرامی  داخل اتاق شدم، محمد مسئول بارگاه که دو هفته پیش باهاش آشنا شده بودم و چهار مرد دیگر را دیدم.

با تعجب مرا نگاه کردند و پرسیدند چند نفرید؟ با لبخند سلام کردم و گفتم تنهام، متوجه زمزمه زیر لب آنها شدم ولی اهمیتی ندادم و  کلید یک اتاق را گرفتمو خوابیدم.

بعد از دو ساعت بیدار شدم و به سمت پله های بارگاه  بیرون از آن رفتم و به آسمان و دامنه های برفی دماوند نگاه کردم.
دانه های ریز برف آرام پایین می ریختند و من مات و مبهوت منظره پیش رو بودم، احتمال دادم هوای فردا خراب باشد، چون کمتر از انگشتان یک دست کوهنورد داخل بارگاه بود.
گزارشات زیادی مطالعه کرده بودم و به خودم قول داده بودم که اگر هوا فردا خراب بود برگردم. صبح با صدای کفش بیدار شدم. گویا چند نفر یک روزه از آسفالت تا بارگاه صعود کرده بودند و به سمت قله رفته بودند.

روز صعود و چالش هوای مه آلود

در حالیکه مشغول بستن  کرامپونم بودم، یک اسکی باز انگلیسی را دیدم. بعد از مکالمه کوتاهی تصمیم گرفتیم ساعت 6 با هم شروع به صعود کنیم.
مسیر را از روی یخچال جنوبی دماوند بالا رفتیم، نزدیک سنگ مثلث، دوست اسکی بازم برگشت. تا آنجا هوا گاهی برفی، گاهی آفتابی بود. یکم استراحت کردم، مقداری برف داخل جت بویل ریختم و بعد چند دقیقه ای یک نسکافه داغ نوشیدم. هنوز مزه آن زیر زبانم هست.

سرمای زیاد و اینکه در مسیر کسی را نمی دیدم مرا دچار تردید کرد، در همین زمان صدای کسی را شنیدم، می گفت:” ماشالله مثل لیلا اسفندیاری قدم برمی داری؟ از دوستان ایشونی؟ اونم تنها میومد؟ ” گفتم نه. نگاهی به هوا انداخت، گفت: من با دوستانم آمدم و آنها کمی تندتر رفتن، دارم میرم قله .  گفتم: ” چند بار اومدی دماوند؟” فکر می کنم گفت 30 بار ، با  خودم گفتم احتمالا می توانم با ایشان همراه شوم و تا قله تنها نباشم.
همراه شدیم و بسیار ساده تر از چیزی که فکر می کردم، ساعت14:30 به قله رسیدیم.

لحظات غیر قابل وصف همراه با هیجان و زیبایی منظره ، پیش چشمان من هر روز رژه می روند، خاطره ای که هرگز فراموش نخواهد شد.

بازگشت از قله

سرعت باد به قدری شدید شد که  نمی توانستم حرف بزنم، دماوند ناگهان آفتابی می شد، لحظاتی بعد از شدت ابر و مه  هیچ چیز قابل دیدن نبود. تا ساعت 15 قله بودیم  و منتظر شدیم کمی هوا بهتر شود، البته چند تایی عکس گرفتیم و شروع به بازگشت کردیم.
خب تقریبا هنوز از کاسه قله بیرون نیومده بودیم، که مه غلیظی اطراف را احاطه کرد و بارش برف هم شروع شد، حتی قادر به دیدن پاهای خودم نبودم، چه برسد به مسیر، 10 دقیقه ای به مسیر ادامه دادیم، ولی چیزی دیده نمی شد، همون وقت متوجه اضطراب همراهم و احتمالا چالش پیش رو شدم.
با نگرانی گفت: ” احتمالا نمی توانیم راه را بیابیم و خطر گم شدن و سقوط وجود دارد. کمی فکر کردیم، مطمئنا ماندن در آنجا به یخ زدگی منجر می شد  و  ادامه مسیر به سمت بارگاه  احتمال سقوط یا گم شدن را بالا می برد. تصمیم گرفتیم به سمت پایین و  در جهت غرب (جبهه غربی) حرکت کنیم.  البته   طناب انفرادی ام را درآوردم و با گره بولینگ به همنورد و خودم وصل کردم. کلنگ هایمان  را هم آماده کردیم. همنورد جدید چند قدم می رفت من با کلنگ محکم می ایستادم بعد من می رفتم ، خلاصه چند باری افتادیم و با ترمز نفر مقابل از خطر جستیم. تقریبا تا ساعت 18 به مسیر ادامه دادیم.
خستگی و سرما  گاهی مرا مضطرب می کرد و منجر به بیان جمله هایی از همنوردم می شد، می گفت: چقدر راحتی ! ما میمیریم!

منم می گفتم نهایتا میمیریم، حالا چرا با اشک و آه و نا امیدی بمیریم.

در این سه ساعت سردرگمی ، گاهی از خودم می پرسیدم، دماوند تو چه فکریه؟ یعنی می خواد این حال خوب صعود تا ابد با من بمونه و یک لبخند تلخ می زدم!؟ راستش آن روز خیلی قویتر بودم، زیرا اطلاعات زیادی نداشتم، مطمئنم اگر دانسته های امروز با من بود، از ترس میمردم.
تنها جایی که ندانستن بکارم آمد، همانجا بود.

لحظه زیبای نجات

یک لحظه غلظت مه کم شد و در صدمتری خودمان یک رده پای یخ زده دیدیم، به سرعت به سمت آن رفتیم و می توانید تصور کنید، وای! چه لحظه رویایی ما بالای یخچال مقابل بارگاه بودیم در غربی ترین نقطه بودیم.  من خیلی خسته بودم و یخچال فوق العاده زیبا بود، با اعتماد به نفس آموزش های مقدماتی یخنوردی روی یخچال نشستم ، سخمه کلنگم را محکم داخل برف نگه داشتم و سر خوردم تا خود بارگاه سوم، و البته یک لایه از شلوارم، کاملا از بین رفت.


ساعت19:30 بارگاه سوم، نیم ساعتی استراحت کردم و بعد راه گوسفند سرا را پیش گرفتم. دوست جدیدم هم رسید و ساعت 12 شب با راهنمایی چراغ ماشین مرحوم آقا مصطفی که مسئول قرارگاه رینه بود، گوسفند سرا بودم.
برگشتم و ساعت 8 صبح روز شنبه سرکار بودم.
این صعود با تمام چالش هاش باعث شد، تجربه ای بدست بیاورم که تا امروز در تمام کوهنوردی های من سرلوحه بوده، آن اینکه، وقتی تردید داری برگرد، ولی اگر تصمیم گرفتی ادامه بدی محکم ترین گام های زندگی ات را بردار حتما موفق میشی.

سمیه مقدسی

تجربه 10 سال کوهنوردی در ایران را با شما به اشتراک می گذارم
من با تمام وجود تلاش می کنم برای رشد و تعالی، در این راه کوهستان همیشه منشأ انرژی مثبت و آموزش من بوده است. اعتماد به نفسی که کوهنوردی به مرور زمان به شما می دهد، باعث میشه هر روز با چالش های زندگی بهتر روبرو بشید و حلش کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *